۱۳۸۹ خرداد ۲۶, چهارشنبه

داستان غم انگیز سنجان




قصه سنجان داستان مهاجرت غم انگیز گروهی از زرتشتیان ایران پس از گشوده شدن ایران به وسیله مهاجمان تازی به هندوستان است. این گروه از «سنجان» ، به تدریج به سوی جنوب شرقی ایران کوچ کرده و پس از زد و خورد و نبردهایی  با اعراب، شکست خورده  و سرانجام در جزیره هرمز پناه گرفتند. تازیان پس از اندک زمانی به این جزیره نیز دست یافتند. زرتشتیان به ناچار به کشتی نشسته و راه هندوستان را در پیش گرفتند. پس از سختی ها و گرفتاری هایی چند، از آن جمله گرفتاری شدید درتوفانی سهمگین،  به سلامت به هند رسیدند.
سرزمینی را که در آن سکونت و جای گزیدند، به یاد سرزمین از دست رفته میهن شان، «سنجان» نامیده و آن را آباد ساختند.

سراینده منظومه
با اشاره هایی که در متن منظومه آمده، با سراینده «قصه سنجان» آشنا می شویم. در آغاز و انجام منظومه، شاعر خود را شناسانده و تاریخ سرایش و چگونگی حال را باز می گوید. شاعر اهل نوساری و از خانواده ای روحانی است که پدرانش دستور دین و به نیکونامی بلندآوازه بوده اند. نامش بهمن، پسر کیقباد، پسر هرمزدیار سنجانا(سنجانا یعنی اهل سنجان که شهر کوچکی در گجرات هندوستان است و نخستین مهاجران ایرانی آن را بنیان نهاده و نام گزاردند.) و دستوری مشهور بوده است.
بهمن کیقباد از خانواده یی ادیب و دانشمند بوده که افرادش برای ما شناخته شده اند. از آن جمله باید از داراب هرمزدیار، گردآورنده کتاب  بزرگ «روایات » یاد کرد.
بهمن کیقباد، سراینده منظومه قصه سنجان، کار خود را در سال 969 یزدگردی مطابق با 1600 میلادی و در خرداد روز از ماه فروردین به پایان رسانیده است. و چنانچه خود اشاره می کند، در این هنگام پیر و فرسوده بوده و پیمانه زندگیش پر شده
بهمن کیقباد، روایت می کند که قصه مورد نظر را از موبد و دستوری مورد اطمینان شنیده، به یک روز این روایت را که سینه به سینه نقل و نگاهداری می شده شنیده و به نظم آن همت گماشته است.
هم چنین تایید می کند که داستان بسیار مفصل بوده و وی سد یک آن را بیش نگفته است. و در پایان داستان باز اشاره می کند که آن چه به رشته نظم کشیده است، روایاتی است که از بزرگان شنیده.
به شیوه معمول، سراینده در آغاز به ستایش خداوند پرداخته و برای خود خواستار بخشایش است و به کوتاهی از پادشاهی ویشتاسپ کیانی، رویدادهای زمان اسکندر، نوسازی اردشیر در دین، پیشرفت دین در زمان شاپور و اعمال آذربادمهراسپند و هزاره نخست و تباهی ایران به وسیله تازیان سخن می گوید.
آنگاه به سخن اصلی می پردازد که چون کاردین و دینداری سخت و دشوار گشت و مدت یک سد سال در کوهستان (جبال خراسان) ماندند، از بیم تازیان و نامردمی شاه به تنگ آمده، رای زدند و به سوی جزیره هرمز روانه گشتند.
این آغاز یک مهاجرت دردناک است برای مردمی که به آزادی و آزادگی خوگرفته بودند، و اینک استقلال از دست داده و بیگانگان غالب، عرصه را بر آنان تنگ گرفته بودند.
مدت پانزده سال در هرمز ماندگار بودند. پای تازیان بدانجا نیز کشیده شده و به رنج و بلا اندر شدند. دانایان و دستوران دگربار شور کردند و نیکویی در آن دیدند که به سوی دیار هند راهی شوند.
به کشتی نشستند و با دل هایی دردمند از کرانه های میهن دور شدند. در « دیپ» لنگر کشیدند که در کرانه های جنوبی سند قرار داشت. نوزده سال نیز در این سرزمین ناآشنا رخت اقامت افکندند و چون آن جا را مکانی مناسب نیافتند، دگرباره راه سفر پیش گرفتند.
به کشتی جای گرفته و راه دریا پیش گرفتند. توفانی سخت بدرقه شان کرد. به خداوند پناه گرفتند. نذرها کردند و آتش بهرام را مراسم دین و ستایش به جای آوردند. سرانجام توفان فرو نشست و کشتی شان آرام و قرار گرفت و به سوی «گجرات» راندند.
سراینده از راجه مهربان و مردم دار سنجان به نیکی یاد می کند. این راجه به نام «جادی رانه» شناسانده شده است. هر چند برخی از خاورشناسان و هم چنین پارسیان پژوهشگر هندی برای معرفی او حدس ها و گمان هایی زده اند، اما با این حال در تاریخ برای ما شده شناخته نیست.
موبد یا دستور گروه مهاجران زرتشتی، با هدیه و پیشکش به نزدش و زبان حال همراهان و سرگذشت را بازگو می کند.راجه ابتدا به اندیشه اندر شده و نوعی نگرانی در وی پدید می آید.اندیشه تاج وتخت، اندیشه هدف پنهانی این مردم و گمان های دیگر که آیا به خواست این مردم برای اقامت در سرزمین های زیر فرمان خود موافقت کند یا نه.
به همین جهت برآن شد تا با دستور و بزرگان آن گروه گفت و گوهایی کند، باشد که از اهداف شان آگاهی یابد.پس از گفت و گو، چون غل و غشی در آنان نمی یابد، تکلیف شان می سازد که شرط اقامت شان پذیرفتن و گردن نهادن پیشنهادهای وی می باشد که:در زبان، ملک داری و پوشاک زنها، رسوم هندوان را شعار سازند دیگر آنکه جنگ ابزارها را از خود دور ساخته و از ریخت جنگاوران بدر آیند و روشن تر خلع سلاح باشند تا دغدغه یی در خاطر راجه پدید نیاید.
چون دستور این پیشنهادها را پذیرفت، راجه اجازه اقامت برای آنان صادر کرد.آنگاه موبد به درخواست راجه، از چگونگی آیین و اخلاق زرتشتیان پرسش هایی نموده و دستور با کمال ادب و سلاست بیان، به پرسش ها پاسخ می دهد.
راجه را آیین و اخلاق و حسن سلوک و دلاوری آنان خوش آمده و دستور فرمود تا آنان قطعه زمینی خود برای سکونت انتخاب کنند.در دشتی وسیع و سر سبز زمینی در جنگل برگزیده و با پشت کار و همت سرگرم آبادان کردن آن شدند.به یاد سرزمین مهجور خود ایران، آن جا را سنجان نام نهادند.
آنگاه از راجه اجازه خواستند تا بنایی برای آتش بهرام فراهم آورند.بنایی در خور و شایسته فراهم آمد و موبدان و مومنان به مراسم دین پرداختند.در این جا، شاعر از چگونگی انجام مراسم دینی و آلات و ابزار برگزاری مراسم مطالبی نقل می کند که شایسته توجه است.
مدت سه سده در سنجان، با کمال آزادی و آسایش به سر بردند و در این مدت، کم کم در سرزمین پهناور هند پراکنده گشتند.
 برخی به  شهر رنگانیر و برخی به سوی بروچ و عده یی به وریاد رفتند. هم چنین مناطقی چون انکلیسر و کهمبایت و نوساری از جمله شهرهایی است که زرتشتیان بدان جا کوچ کردند.
اما پس از دو سده دیگر، آن اجتماع کلی که در سنجان داشتند، متروک و خاموش ماند.دانایان و مردم دیگر پراکنده گشتند.اما دستوران و موبدانی چند، خاطره نخستین را گرامی داشتند و از سنجان کوچ نکردند.از جمله دستوری مشهور به نام خوش مست را باید نام برد که پسرش نیز با نام خجسته مشهور است.
از نسل دستور خوش مست، موبدانی بسیار در سنجان پیدا آمدند و زندگی به کام آنان بود.اما پس از پنج سده از اقامت، مسلمانان در شهرهای هند نفوذ کردند و در شهری، به نام چپانیر اسلام و مسلمانی و جنگ های مذهبی در گرفت.
 شاه محمود نامی، چون از آبادانی و ثروت و رفاه مردم سنجان می شنود، الف خان وزیرش را دستور می دهد تا با سپاهی آهنگ تسخیر آن سرزمین کند.وزیر نیز فرمانبرداری کرده و به عزم فتح سنجان سپاه فراهم می آورد.
راجه سنجان برای مقابله با دشمن، از زرتشتیان یاری می خواهد، و یادآوری می کند که چگونه نیاکان وی از آنان پشتیبانی کرده و اجازه اقامت در سرزمین های زیر فرمان خود را به آنها داده اند.
زرتشتیان قبول می کنند که دوش به دوش برادران هندی خود، بر علیه دشمنانی که آهنگ جان و تجاوز به سرزمین های آنان را کرده اند، وارد جنگ شوند.به همین جهت سپاهی مرکب از یکهزار و چهار سد تن جنگاور فراهم آوردند.
جنگی سخت میان دو سپاه در گرفت و هندوان به بیم و ترس گرفتار شدند و گریختند.زرتشتیان به تنهایی بارشاردت پیکار کردند و سپاه شاه محمود به سپه سالاری الف خان هزیمت شد.
سپه سالار زرتشتیان جنگاوری رشید و نبرده سواری به نام اردشیر بود که متاسفانه در جنگ دومی که الف خان با سپاه تازه نفس خود آغاز کرد، کشته شد.سنجان و شهرهای دیگر اطراف به فرمان و تسلط مسلمان در آمد و راجه هندی نیز در این گبر و دار به قتل رسید.
 بر اثر چنین رویداد غم انگیز و درد آوری بود که سنجان نخستین مرکز زرتشتیان ویران و سرنشینان آن آواره گشتند.بسیاری از آوارگان به بهاروت و بلندیهای کهستانی آن پناه برده و دوازده سال در آنجا ساکن شدند.
پس از دوازده سال، در حالی که آتش بهرام را در پیش حمل می کردند، به بانسده روی بردند.در این منطقه مورد استقبال قرار گرفتند و به زودی زرتشتیان از اطراف بدانجا پناه آور شده و برایشان مرکز تجمعی گشت و بدین سان چهارده سال گذشت.
 بهمن کیقباد، سراینده قصه سنجان از این پس در شرح حال مردی بزرگ که اصلاحاتی در امور پارسیان پدید آورد، و بخشنده و کریم و مردم دار و دین پرور بود، داد سخن می دهد.
نامش چانگا بوده و در نگاه داشت نشانه های دین، چون کشتی و سدره اهتمامی می داشته و از مال خود بی دریغ بخشش می کرده است.هم چنین در اجرای تشریفات و جشن ها ساعی بود و نکته یی که سراینده در این ضمن بیان می کند، تاریخی است از برای جشن سده که در آذر روز از ماه آذر برپامی شده است: -
در آن گاهش یکی جشن سده بود
به شهر بانسده آتشکده بود
به ماه آذر و در روز آذر
همان جشن سده بود ای برادر
هم چنین با کوشش و تلاش، نیک خواهان و دهشمندان را برانگیخت تا آتشکده هایی بر پا کردند.آتشکده بزرگی در یانسده به همت وی بنا گشت که موبدان مشهوری چون ناگن و خورشید پسر قیام الدین و دستور جانی بن سایر را می توان نام برد که در آن آتشکده مشغول خدمت بودند.
 آنگاه سراینده مطالب را تمام کرده و در بیان ختم کتاب مطالبی در نام و نشان و نیاکان خود آورده و هم چنین در تاریخ ختم سروده و شرح حالی کوتاه ابیاتی سروده است .بدین ترتیب یادگاری را که سینه به سینه نقل می شده، در قالب مثنوی برای آیندگان به یادگار نهاده.

 منبع http://atashkadehiran.blogfa.com/post-102.aspx



۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

ندا ستاره شد...

ازکودکی به من و شایدما  آموخته بودند و به نوعی پذیرفته بودیم، زنی که ممکن  است روزی الگو و نمونه و سنبل شود  باید متین و جدی بوده و  به ندرت لبخند بزند ... در یک کلام برای زن الگو بودن ،از زنانگی باید چشم پوشی کرد!و من همیشه  ازفکر کردن به چنین  زنی  نمی دانم چراچهره ی پروین اعتصامی با روسری که در بعضی، کتابها دیده بودم در نظرم مجسم میشد! اما با از دست رفتن ندا و شناخت او و  بعضی از نقطه های روشن زندگی کوتاهش، این ذهنیت  کلیشه ای و بی روح تبدیل به یک تصویر بسیار زیبا و دلپذیر دیگری شد که آرزویش را داشتم وهمیشه نادیده گرفته می شد....ندا زیبا آرایش می کرد... می رقصید..سرزنده و خواستنی بود...مانند دیگر زنان و دختران سرزمینمان لباس می پوشید و به حجاب علاقه ی آنچنانی نشان نمی داد. زمینی بود و قابل لمس ...و بدنبال آزادی های از دست رفته ای که در کشورهای سنتی مذهبی چون کشور ما از زنان گرفته شده و هر گاه زنی خواستار آن شد بر چسب سبکسری یر پیشانیش زده شده و  می شود!رفتن ندا بسیار غم انگیز و دلخراش بود(چون نادیده گرفته شدن همین زنان در طی قرنها) به طوری که میلیونها انسان در سراسر جهان از دیدن آن متاثر شدند...اما اثرات آن به طور شگفت انگیزی معجزه وار،سنبل زن ایرانی را برای هزاران انسان سنت زده ای که در کشور ما و کشورهایی  با بافت فرهنگی  مشابه زندگی می کنند را، دگرگون کرد.نام ندا در یکی از سیاهترین برگه های تاریخ کشورمان چون ستاره ای زیبا همواره خواهد درخشید!

۱۳۸۹ خرداد ۶, پنجشنبه

سدسیوند+بالا رفتن رطوبت=تخریب پاسارگارد و تخت جمشید

 سه سال پس از مخالفتهای کارشناسان و دوستداران میراث فرهنگی با ساخت و آبگیری سد سیوند معلوم می شود که این مخالفتها بی دلیل نبوده و پایه و مبنای علمی دارند.امروزه هر کسی که کوچکترین آگاهی در امر حفظ و نگه داری آثار تاریخی از جنس سنگ داشته باشد  به خوبی می داند که رطوبت بزرگترین دشمن چنین بناهایی ست. بالا رفتن میزان رطوبت بهترین زمینه را برای تخریب بناهای سنگی محوطه های تاریخی تخت جمشید و پاسارگاد فراهم می کند. در خبرها خواندم که :اکنون در آخرین سال دهه هشتاد خورشیدی و اواسط دومین ماه فصل بهار؛ نشانگر رطوبت سنج در کنار آرامگاه کوروش روی عدد 30 می ایستد یعنی رطوبت این محوطه تاریخی به شکل خطرناکی بالا رفته به هنگام راه اندازی سد سیوند درجه رطوبت این منطقه در نهایت به 12 تا 15 درجه می رسید. اما اکنون این میزان  دو برابر بیشتراز اندازه پیشین است!  همانگونه که گفته شد؛رطوبت زیاد برای بناهای سنگی از مضرترین عوامل تخریب است، عاملی که موجب رشد گلسنگها و تخریب سنگهای هر بنایی خواهد شد.

 سد سیوند، افزایش سطح زمینهای کشاورزی اطراف محوطه های تاریخی و بازدیدهای فراوان مردمی از جمله اصلی ترین عوامل افزایش رطوبت در این منطقه و در نتیجه عاملی برای رشد گلسنگها است. شاید بدانید که  در شمال ایران هیچ بنای سنگی مربوط به زمانهای گذشته وجود ندارد.که اصلی ترین  دلیل آن رطوبت بالا و هجوم گلسنگها ست که آنها را به خاک تبدیل کرده است.
بارها کارشناسان حفظ و نگه داری اثار باستانی تاکید داشته اند که  از بهترین و اصلی ترین راهکارهای کاستن از سطح تخریب بناهای تاریخی استان فارس که از جنس سنگ ساخته شده اند؛ کم کردن  از میزان رطوبت هوای منطقه است، این در حالی است که احداث سد سیوند و پافشاری بر راه اندازی و آبگیری  آن نشان از بی توجهی و خصومت  دیرینه ی حاکمان حمهوری اسلامی با فرهنگ و گذشته ی ایران  و ایرانیت دارد. مخالفتها با احداث سد سیوند برای به زیر آب رفتن آثار تخت جمشید و پاسارگاد نبود.بلکه بایدتوجه میشد که با راه اندازی این سد اکوسیستم منطقه تغییر پیدا می کند و تغییر اکوسیستم،موجب پیدایش گیاهان و جانوران جدید خواهد شد که موجب نابودی آثار تاریخی ارزشمند و تکرار نشدنی به یادگار مانده از نیاکانمان خواهد شد.
البته انتظارکمک داشتن ازدولت اشغالگر که کمر به نابودی سرزمین و فرهنگ چند هزار ساله ی  ما بسته و از هر راهی برای رسیدن به این هدف شوم استفاده می کند..بسی بیهوده ست ..براستی برای حفظ این میراث بی همتا ، چه باید ؟؟

۱۳۸۹ خرداد ۴, سه‌شنبه

زمان؛ زمان بیداریست

سال گذشته در چنین روزهایی شاید کمتر کسی اتفاقاتی(تقلب در انتخابات و دزدیده شدن رای مردم و کودتا) را که بعدها منجر به اعتراضات گسترده ی مردمی؛ راهپیمایی میلیونی 25 خرداد ماه وبدنبال آن سرکوب شدید و بیرحمانه ی مردم بی دفاع  از طرف حکومت اسلامی ؛ کشته و زخمی شدن و به زندان افتادن و شکنجه و و حتا مهاجرت صدها تن از هموطنان ما شد؛ را پیش بینی می کرد!.البته رژیم جمهوری اسلامی از زمان در دست گرفتن حکومت تا کنون(بیش از سی سال)در هر دهه با توسل به انواع حیله و ریا؛ قدری فضای بسته ی سیاسی و اجتماعی کشور را باز می کند .تا از این طریق بتواند مخالفین خود را شناسایی و دستگیر کرده؛ و در این بین هم  زهر چشمی از مردم گرفته باشد. و جالب اینجاست که ؛بجز دهه ی 60 سران مخالف در دهه ی 70 و 80 از وابستگان حکومت بوده اند که حال به هر دلیل از وضع کنونی نا راضی و ساز مخالفت زده اند و در مواردی هم خواهان بازگشت به دوران خمینی بوده و هستند! اما رویداهای سال گذشته خارج از پیش بینی کودتا چیان از آب در آمد و اعتراض چند جوان از نظر ولایت آدمخواران سوسول تبدیل به یک جنبش همگانی شد و پایه های حکومت فاسد اسلامی را چنان لرزاند که هیولای ولایت برای ترساندن بیشتر مردم مجبور به برداشتن نقاب رئوفت اسلامی شد.حال دیگر دیو زشت ولایت بدون هیچ نقابی رودر روی مردمی ایستاده که؛ از هر فرصتی برای ابراز انزجار از او و دستگاه خلیفه گریش استفاده می کنند.از نظر دیپلماسی خارجی هم چه در جهان اسلام که سالهاست سنگش را به سینه  می زنند وادعای رهبری آن را دارند؛ و چه در بین بقیه ی ملتها؛ دولتی بی آبرو و ورشکسته هستند .حتا بین تروریستهایی که سالهاست سرمایه های مردم ما را در کامشان می ریزند هم وجه ای ندارند!! هم اکنون این دیگر ما هستیم که باید تصمیم بگیریم  با ماری که در آستین پرورش داده ایم چه باید کرد؟(مطمئنن  تاکنون متوجه این مسئله شده ایم که در این راه تنها هستیم و هیچ قدرت خارجی دلش برای ما نسوخته تا به یاری ما بشتاید.همه ی دولتها بخصوی دولتهای قدرتمند غربی اول از همه به فکر منافع کشورو مردم کشورشان هستند).زمان خود را به خواب زدن به پایان رسید ه ...زمان زمان بیداریست...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه

ترس های پنهان

ما ایرانی ها همیشه نگرانیم.نگران از آینده ای مبهم و شوم که ممکن است هیچگاه آن را به چشم نبینیم.ترس از دست دادن داشته ها   چنان بر فرهنگ ما در آمیخته  که تجلی آنرا در تمام ابعاد زندگیمان به روشنی می بینیم. از گفتن کلام رک  و خواسته ی واقعی خود  ؛طفره می رویم و از زبان کنایه و رمز استفاده می کنیم تا هم حرف دل را زده باشیم و هم طرف مقابل را  نرنجانده! .و همیشه  ؛ چندین راه فرار آماده داریم  برای رهایی از پاسخ ندادن و طفره رفتن  (تفسیر و قضاوت)! در ادبیات ؛شعر و نقاشی و.. به یادگار مانده ازقرنهای گذشته ؛ چند گانگی و در پرده سخن راندن  جزیی جدا نشدنی  است به طوری که در خیلی از موارد برای فهمیدن آن نیاز به توانایی خاص است!خلاصه ی کلام اینکه در جای جای سرزمین  ما ؛رد این ترس که نام دیگرش را شاید بتوان دورویی گذاشت؛ بشدت تاثیر گذار بوده و هست.اما در سیاست اثر این رفتار بیشترین ضربه ها را بر پیکر  صد پاره ی ایران و ایرانی فرود آورده است.این ترسها و نگرانی ها از قرنهای گذشته تا کنون  تبدیل به انتخاب بین بد و بدترو مصلحت اندیشی شده است...و هر بارانتخاب بد تبدیل به بدتر می شود و بدنبال جایگزین بد دیگری هستیم و مصلحت دیگری! البته با کمی منصفانه قضاوت کردن در احوالات تاریخی کشورمان شاید یکی از دلایل اینهمه ترس ومحا فظه کاری را جنگهای  پی در پی دانست که هراز چند گاهی برای مردم سرزمین زخم خورده مان فجایع بسیار سنگین و غیر قابل جبرانی را بدنبال داشته.ولی متاسفانه به جای درس گرفتن از این شکستها و نا کامی ها و یافتن چرایی این شکستها  , روحیه ای محتاط و محافظه کارانه  به خود گرفته مرتب در جهت حرکت باد (که در اینجا دشمن ایران و ایرانی  - اید ئولوژی اسلامیست)حرکت کرده ایم.مدتهاست از خود می پرسم این روند تا کی ادامه خواهد داشت؟آیا چیز دیگری برای از دست دادن باقی مانده؟ به چه دلخوشیم که همچنان باید شکر گذار باشیم که از این بدتر هم ممکن بود اتفاق بیفتد و باید مواظب باشیم !واقعن منتظر شوالیه ی خیالی رویاها هستیم تا بیاید و ما را براهاند؟کی به این باور می رسیم که حق گرفتنی ست ونه دادنی؟! اصلن روزی به این باور خواهیم رسید؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

پاییز در چشمان میدیا

پاییز با همه ی زیباییش مهمان طبیعت شده بود و طبیعت شبیه عروس مغروری بود که خیاط آفرینش برای آراستنش از هیچ رنگی کم نگذاشته بود. در میان باغ ها و مزارع که بسان تابلویی زیبا راه باریک و پر پیچ و خم روستا در آن گم می شد محو این زیبایی ها می شدم.
همیشه این راه باریک را برای برگشتن به روستا به جاده ی بی روحی که دل مزارع را بی رحمانه و ناشیانه شکافته بود ترجیح می دادم. سه روز تعطیلی و دوری از مدرسه و اشتیاق دیدار دوباره ی بچه ها بر سرعت گام هایم می افزود. رابطه ی من و دانش آموزانم تنها رابطه ی معلم و شاگردی نبود. برای من آنها اعضای خانواده ام بودند.انگار سال ها با هم زندگی کرده بودیم. هر روز با کلاس اولی ها روبوسی می کردم. برای صبحانه بوی روغن محلی و آش و نان تازه ای که بچه ها با خودشان می آوردند تا مهمانشان شوم در مدرسه می پیچید.از ساعت هشت صبح  تا پنج بعد از ظهر در مدرسه بودم. در بین کلاس اولی ها دختری بنام میدیا۱ بود که چشمان زیبا و موهای بلند طلایی و شیرین زبانی اش از او فرشته ای معصوم ساخته بود تا برای من و همه ی روستا دوست داشتنی باشد.
هر روز میدیا زنگ تفریح همراه با دوستانش مرا به اجبار از دفتر مدرسه به حلقه ی عمو زنجنیر باف کلاس اولی ها می کشاند و من ناخواسته تسلیم بازی کودکانه ی آنها می شدم. مادر میدیا زن جوان و مهربانی بود که به تحصیل و تربیت فرزندش اهمیت بسیار می داد. هفته ای یک بار به مدرسه می آمد، و اما پدر میدیا مردی بود خشن که سایه ی هولناکش زیادی بر زندگی آن زن سنگینی می کرد. هرگاه میدیا مادرش را در مدرسه می دید مانند پروانه ای به دور او می چرخید و او نیز محو تماشای دخترش می شد. گاهی به دور دست ها خیره می شد و آه سوزناکی از اعماق وجودش می کشید. رفتار او و عشقش نسبت به میدیا برایم به صورت معما در آمده بود. همیشه در چشمانش درد یا غصه ای جا خوش کرده بود.
آن روز مزارع خلوت بود، از کنار چشمه گذشتم، خبری از عطر چای تازه دم نبود، اصلاَ بر خلاف همیشه کسی مشغول کار نبود. دلهره ای عجیب به سراغم آمده بود. از کنار قبرستان روستا گذشتم، قبر جدیدی توجهم را به خود جلب کرد. با خودم گفتم طبق قانون نانوشته ی طبیعت، سال خورده ای ساکن جدید این مکان شده است. به مدرسه که رسیدم کسی از سر و کولم بالا نرفت. یک راست وارد کلاس شدم، سلام کردم، چند نفری به آرامی جواب دادند، می خواستم علت را جویا شوم که در کلاس بواسطه ی سنگی که پشت آن گذاشته بودیم تا باز نشود با سر و صدا باز شد و میدیا وارد کلاس شد. من که متوجه غیبت او نشده بودم لبخندی زدم و میدیا سرش را پایین انداخت و با چشمانی پر از اشک سلام کرد و سر جایش نشست. پرسیدم چی شده میدیا؟ به من هم بگین. کژال دوست و همسایه ی میدیا گفت : آقا مگه نمی دونی دادا۲ خیال خودسوزی کرده؟ گفتم خیال؟ گفت بله،مادر میدیا.
با دیدن چشمان گریان میدیا من بی اختیار به گریه افتادم و همه ی کلاس با اشک های میدیا گریستند. میدیا مادرش را در حال سوختن دیده بود. از آن روز به بعد نه من و نه هیچ کس دیگری خنده های کودکانه ی میدیا را ندید. چشم های او شباهت عجیبی به چشمان مادرش پیدا کرد، یک زن ، یک درد در چشمانش جا خوش کرد و کلاس شاد ما تا آخر سال به رنگ چشم های خزان زده ی میدیا در آمد.                                                                           ‎
فرزاد کمانگر / زندان اوین
اردیبهشت ماه ۱۳۸۹

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه

سردار مریم بختیاری


بی بی مریم بختیاری دختر حسینقلی خان ایلخانی، خواهر علیقلی خان سردار اسعدو همسرضرغام السلطنه ی بختیاری از زنان مبارزعصر مشروطیت است. او از زنان تحصیلکرده و روشنفکر عصر بود که به طرفداری از آزادیخواهان برخاست و در این راه از هیچ چیز دریغ نورزید. وی به مثابه زندگی ایلیاتی در فنون تیراندازی و سوارکاری ماهر بود و چون همسر و جانشین خان بود عده‌ای سوار در اختیار داشت و در مواقع ضروری به یاری مشروطه خواهان می‌پرداخت. سردار بی بی مریم بختیاری، یکی از مشوقین اصلی سردار اسعد بختیاری جهت فتح تهران محسوب می‌شد. وی طی نامه‌ها و تلگراف‌های مختلف بین سران ایل و سخنرانی‌های مهیج و گیرا، افراد ایل را جهت مبارزه با استبداد صغیر (استبداد محمدعلی شاهی) آماده می‌کرد و به عنوان یکی از شخصیت‌های ضداستعماری و استبدادی عصر قاجار مطرح بوده‌است.


سردار مریم بختیاری قبل از فتح تهران مخفیانه با عده‌ای سوار وارد تهران شده ودر خانه پدری حسین ثقفی منزل کرد و به مجرد حمله‌ای سردار اسعد به تهران، پشت بام خانه را که مشرف به میدان بهارستان بود سنگربندی نمود و با عده‌ای سوار بختیاری، از پشت سر با قزاق‌ها مشغول جنگ شد. او حتی خود شخصا تفنگ به دست گرفت و با قزاقان جنگید. نقش او در فتح تهران، میزان محبوبیتش را در ایل افزایش داد و طرفداران بسیاری یافت به طوری که به لقب سرداری مفتخر شد.


سردار مریم بختیاری درجنگ جهانی اول با وجود آنکه ایل بختیاری از انگلیس‌ها حمایت می‌کرد به مخالفت با انگلیس‌ها پرداخت و با عده‌ای از تفنگچیان و سرداران خود جانب متحدین را گرفت. او پاره‌ای از خوانین جزء بختیاری چون خوانین پشتکوه را با خود یار ساخت و در یورش‌های مداوم خود به انگلیس‌ها صدماتی وارد ساخت به طوری که پلیس جنوب مبارزات دائمی و پیگیری را با او شروع کرد. او از سربازان و افسران آلمانی و سرکوب و قلع و قمع راهزنان کهگیلویه و کنترل خوانین کوچک استفاده نمود.


قدرت سردار مریم در منطقه به حدی بود که روس‌ها به هنگام فتح اصفهان خصمانه به منزل او تاختند و اثاثیه او را به یغما بردند و کلیه اموال و املاک او را در اصفهان مصادره کردند.


رشادت و دلاوری این زن بختیاری به حدی بود که آوازه شهرت و آزادگیش در سرتاسر میهن پیچید و منزل او مأمن و پناهگاه بسیاری از آزادیخواهان عصر مشروطه شد به طوری که هنگام فتح اصفهان توسط روس‌ها (در جنگ جهانی اول)؛ فن کاردف، شارژ دافر سابق آلمان به خانه سردار مریم بختیاری پناه برد و مدت سه ماه و نیم در پناه او بود تا اینکه پس از شکست بختیاری‌ها از روس‌ها و کشته شدن ۵۸ نفر راهی کرمانشاه شد و از آنجا به برلن رفت. به پاس حمایت‌های سرسختانه بی بی مریم ازفن کاردف ،امپراطور ، کمان تمثال میناکاری و الماس نشان و همچنین صلیب آهنین خود را که مهمترین نشان دولت آلمان بود، برای او فرستاد و او تنها زنی بود که در دنیا توانست به دریافت این نشان نائل آید.


جریان مبارزات سردار مریم بختیاری با انگلیس‌ها در طی قرارداد ۱۹۱۹ وکودتای1299 همچنان ادامه یافت به طوری که دکتر محمد مصدق حاکم فارس در زمان کودتای ۱۲۹۹ پس از مخالفت و عزل از اصفهان راهی بختیاری شد و مدتها مهمان سردار مریم بود.


سردار مریم بختیاری در سال ۱۳۱۶هـ. ش سه سال پس از کشته شدن فرزندش علی مردان خان در اصفهان، در گذشت. او درتخت فولاد اصفهان دفن است.

منبع ویکی پدیا