"داستان جاوید " بر اساس زندگی واقعی پسری زرتشتی که در دهه ی نخست قرن بیستم به وقوع می پیونددنگاشته شده. جاویدبرای یافتن پدر و مادر و خواهرش که در سفری کاری به تهران ناپدید شده اند از یزد به همراه عموی پیرش راهی تهران میشود .اسماعیل فصیح در سفری که به اروپا داشته با جاوید آشنا شده و شرح رنجهایی که براو رفته را در قالب این داستان به تصویر می کشد.جامعه ی طبقاتی و مذهب زده ی دوران قاجار،فساد اشراف و دربار ،جهل ، فقر ،بیسوادی ، اعتیاد وهم چنین بر خورد وحشیانه ی مردم با غیرمسلمانها حقیقت تلخی از دوران حکمرانی قجرها بر کشورمان بود که با روی کار آمدن سردارسپه به پایان رسید.اما زخمهایی که بر پیکر و روان جاوید فرود آمد هرگز التیام نیافتند.جاوید که در راه سفر به تهران عموی پیرش را از دست میدهد تنها و خسته روانه ی خانه ی شاهزاده ی قجر میشود چون شنیده پدرش که تاجر خشکبار بوده برای معامله با این فرد به تهران آمده بود.اما با خبر تکان دهنده ی مرگ پدر و همچنین اسیر شدن مادرو خواهرش بدست شاهزاده ی فاسد و بیرحم قجرزندگی برایش شکل تازه ای می گیرد و در ادامه ی داستان میخوانیم کشته شدن مادرجاوید، به گروگان گرفتن خواهرش برای بیگاری کشیدن از او به مدت هفت سال ازدواج بالیلا یکی از مستخدمها ی خانه ی ارباب و هم چنین صیغه ی سابق ارباب وقاتل خواهر کوچکش ...اخته کردن جاوید به جرم ناکرده ی رابطه با دختر ارباب...و وقایعتکان دهنده یدیگری که سطر به سطر آن احساسی از دردو خشم و اندوه را در دل خواننده بیدار می کند.و در پایان داستان جاوید با وجود رنجهای بی پایان با یاری اهورا مزدا بر دشمنانش چیره میشود...اما دیگر یارای ماندن در سرزمینی که عزیزانش را بیرحمانه از او گرفته را ندارد و از کشور خارج میشود.
باشد از کسانی باشیم که هستی و جهان را نو و تازه میکنند (گات ها هات 30 بند 9) ýôi îm ferashêm kerenâun ahûm
۱۳۹۲ مرداد ۲۴, پنجشنبه
۱۳۹۲ تیر ۱۵, شنبه
دستور خمینی برای ترساندن و تحت فشار قرار دادن غیر مسلمانان
خمینی در کتاب "تحریر الوسیله" خود اشاره می کند که اهل ذمه را بایدمجبور کرد که لباسی متفاوت از لباس مسلمانان بپوشند. او معتقد بود که آن ها باید از نظر فرم موی سر بامسلمانان متفاوت باشند. او این تفاوترا عاملی برای عزت مسلمانان وخوار کردن اهل کتاب به حساب می آورد. او معتقد بود که این کار از آن روی باید انجام گیرد که اهل کتاب مجبور شوند که از روی رغبت ویا از روی ترس واجبار مسلمان شوند. او در این مورد می نویسد: " مساله 7 - براى حاكم مسلمين سزاوار آن ست كه وقتى بين خود واهل كتاب عقد ذمه مى بندد تمامى آن چه كه مايه رفعت مسلمين و عزت آنان و خوارى اهل كتابست و مسلمانان از آن قيد و شرط سود مى برند را در ضمن عقد شرط كند، اگر شرطى باشد كه باعث مى شود اهل كتاب به اسلام در آيند حال چه از رغبت و چه از ترس آن شرط را در ضمن عقد اشتراط كند كه يكى از آن ها اينست كه محكومشان كند به اينكه از نظر لباس و موى سر و صورت و سوار بر مركب شدن و نام گذارى خود از مسلمانان متمايز كنند (بطوريكه هر ناشناسى فلان فرم لباس يا فلان فرم آرايش موى سر و صورت يا فلان سوارى يا فلان نام و كنیه را در كسى ببيند بفهمد كه آن شخص يا يهودى است يا نصرانى)"
تحریر الوسیله، روح الله خمینی، جلد چهارم، بخش گفتار در شرایط اهل ذمه، مساله شماره 7
http://www.newsecularism.com/Darde-Ahle-Zemme/Yusof-Sharifi-Darde-Ahle-Zemme-Ch7-1.htm
تحریر الوسیله، روح الله خمینی، جلد چهارم، بخش گفتار در شرایط اهل ذمه، مساله شماره 7
http://www.newsecularism.com/Darde-Ahle-Zemme/Yusof-Sharifi-Darde-Ahle-Zemme-Ch7-1.htm
برچسبها:
اسلام,
تبعیض دینی,
خمینی,
ذمه,
زرتشتیان
۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه
۱۳۹۲ فروردین ۱۳, سهشنبه
منوچهر فرهنگی
منوچهر فرهنگی سال 1304 خورشیدی (1926 م) در کرمان زاده شد. خانواده اش زرتشتی بودند. تا کلاس دهم درس خود را در کرمان خواند و سپس به تهران آمد. پس از گذراندن دوره سربازی در یک شرکت بازرگانی مشغول به کار شد و به سرعت پیشرفت کرد و مدیریت چند شرکت صادراتی را بر دوش گرفت. سپس همراه با برادر خود شرکت وارداتی و صادراتی را بنیان گذاشت.وی در سال 1339 خورشیدی زمینی را در کنار ساحل مازندران خریداری کرد و با ساخت و ساز آن دومین فعالیت خود که ساخت دهکده ساحلی در بندر انزلی و مجموعه توریستی بود را آغاز کرد که پیش از انقلاب اسلامی صورت پذیرفت کوشش فراوان داشت.
در همین زمان وی دومین فعالیت مشترک اش را با برادرش آغاز نمود و اقدام به راه اندازی کارخانه داروسازی آترا نمود که بعدها تبدیل به یکی از بزرگترین کارخانه های ایران شد.
تا سال 1359 بیش از 350 ویلا و 70 آپارتمان آماده و در حال ساخت در دهکده ساحلی به فروش رفت. روانشاد فرهنگی در سال 1359 از ایران خارج شد تا همراه با دو برادر دیگر خود اردشیر و مهربان کارهای نیکویش را دور از مرزهای ایران ادامه دهد.
در این دانشگاه بسیاری از اساتید برجسته هازمان (جامعه) زرتشتی همچون پروفسور فرهنگ مهر سال ها به تدریس اشتغال داشتند.
این مؤسسه یکی از نخستین مدارس در جهان است که با برنامه های پیشرفته و علمی خود تبدیل به یک مدرسه ی بین المللی در کشور شد. مجموعه ای موفق و شاد شامل بیش از 50 ملیت گوناگون.
منوچهر فرهنگی در سال 1386 از سوی انجمن مدارس بین المللی اروپا مورد تقدیر و تشویق قرار گرفت. وی منشا بسیاری از خدمات و کمک های نیک به هازمان زرتشتی بود که از آن جمله می توان به پیشکش چند صد جلد کتاب و چندین دستگاه کامپیوتر به دبیرستان فیروزبهرام، کمک مالی در سال های گوناگون به کمیسیون مددکاری کانون به کانون دانشجویان زرتشتی، کمک مالی به انجمن های زرتشتی نشین ساکن یزد، تامین هزینه مالی چاپ چندین کتاب در داخل و خارج از کشور، کمک و ارسال مقدار زیادی کتاب به کتابخانه انجمن زرتشتیان تهران و دانشگاه زبان شناسی تاجیکستان و ... را می توان نام برد.او به عنوان یک مرد فرهنگی به سبب بخشش های خود در کمک رسانی به ایرانیان خارج از ایران، بکارگیری حس مردم دوستی و کمک به نیازمندان و دوستان، با ایده های مستمر خود در پشتیبانی از تحصیلات بین المللی و علاقه مشتاقانه خود در نگهداری از فرهنگ ایران باستان شناخته شده بود.
منوچهر فرهنگی یکی از شاخص ترین چهره های جامعه زرتشتیان خارج از کشور بود که در یاری رسانی به همکیشان زرتشتی خود از هیچ کوششی فروگذاری نمی کرد.وی واپسین نشست کاری خود را چهارشنبه 20 اسفند 1386 یک هفته پیش از حادثه مدیریت کرد.
با وجودی که منوچهر فرهنگی زندگی سراسر از فراز و نشیبی را گذراند و سی سال از سرزمین مادری خود دور بود اما همیشه لبخند به لب، لطیفه گویان و در صورت نیاز هدیه ای به همراه داشت. منوچهر فرهنگی روز ۱۹ مارچ ۲۰۰۸ ،یک روز پیش از جشن نوروز، در حومه شهر مادرید «مولارخا» در اسپانیا توسط عوامل جمهوری اسلامی تروز شد .زمان این ترور بگونه ای نمادین یعنی حساب شده، درست یک روز پیش از جشن نوروز، انجام گرفت. چون ملایان جنایتکار میدانستند که او چه اندازه به سنت های ایرانی دلبسته است و برای زنده نگاه داشتن آنها میکوشید. همانگونه که چندین سال پیش از او هموند دیگر ما زنده یاد دکتر کورش آریا منش درست شب آشورا ترور شد. چون باز ملایان میدانستند که او از نخستین کسانی است که قهرمانانه و با دلاوری افسانه ای آغاز به شکستن تابوهای فرهنگ استعماری عرب یعنی اسلام کرده بود.
یادش گرامی و ماندگار
منوچهر فرهنگی پاک جان به نزدیک نوروز رفت از جهان
به دست زنی بد کُنش کشته شد به خون پیکر پاکش آغشته شد
ز ژرفای جان بود اهوراپرست دل و جان به مزدا و ایران به بست
ورا مام در شهر کرمان بزاد پدر نام او را منوچهر داد
منوچهر در شهر خود درس خواند پس از آن دگر او به کرمان نماند
به تهران بیامد پی کسب و کار از او پشتکاری بگشت آشکار
چو او بود آزاده ای با خرد از آغاز شد گرم داد و ستد
منوچهر با دو برادر که داشت به کار تجارت زمان ها گذاشت
به توزیع دارو بپرداختند ز خود مرد کارآفرین ساختند
پس از چند سالی به گیلان برفت پی ساختن، با دل و جان برفت
بنا کرد او «دهکده ساحلی» ز جان و ز دل، نِی ز آب و گِلی
پس از انقلاب آن دهشمند مرد از ایران سفر سوی مادرید کرد
«فرانک» نکو همسرش با دو پور ورا همرهی کرد با عشق و شور
در آن جایگه چون فرود آمدند سکونت گزیدند و ساکن شدند
به تدبیر آن بخرد نیک رای به مادرید کرد او مدارس به پای
که از بهترین ها در آن شهر بود همه دوستان کار او را ستود
منوچهر فرهنگیِ نیک خوی به آن کار فرهنگی آورد روی
بسی سال با نیکی و مهر و داد بپا داشت در مادرید آن نهاد
ستاینده ی کیش زرتشت بود در این راه همواره کوشش نمود
پی سرفرازی ایران و دین به هر کار بود بت نیکی گزین
به گاتهای زرتشت دل بسته بود ز نادانی و جهل دل خسته بود
بدان سان که در هر کجای جهان شد این کار ارزنده اش، آرمان
گروهی بر آنند کان راد کیش در این راه بگذشت از جان خویش
کنون درگذشتِ منوچهر را منوچهر آگاه و پر مهر را
به «رامین» و «رامش» به بانوی او به فامیل و یاران نیکوی او
ز ما باد همدردی بی کران روانش به مینو جهان شادمان
بیامرزدش داور کردگار که عمری به شایستگی کرد کار
توران شهریاری (بهرامی)
به دست زنی بد کُنش کشته شد به خون پیکر پاکش آغشته شد
ز ژرفای جان بود اهوراپرست دل و جان به مزدا و ایران به بست
ورا مام در شهر کرمان بزاد پدر نام او را منوچهر داد
منوچهر در شهر خود درس خواند پس از آن دگر او به کرمان نماند
به تهران بیامد پی کسب و کار از او پشتکاری بگشت آشکار
چو او بود آزاده ای با خرد از آغاز شد گرم داد و ستد
منوچهر با دو برادر که داشت به کار تجارت زمان ها گذاشت
به توزیع دارو بپرداختند ز خود مرد کارآفرین ساختند
پس از چند سالی به گیلان برفت پی ساختن، با دل و جان برفت
بنا کرد او «دهکده ساحلی» ز جان و ز دل، نِی ز آب و گِلی
پس از انقلاب آن دهشمند مرد از ایران سفر سوی مادرید کرد
«فرانک» نکو همسرش با دو پور ورا همرهی کرد با عشق و شور
در آن جایگه چون فرود آمدند سکونت گزیدند و ساکن شدند
به تدبیر آن بخرد نیک رای به مادرید کرد او مدارس به پای
که از بهترین ها در آن شهر بود همه دوستان کار او را ستود
منوچهر فرهنگیِ نیک خوی به آن کار فرهنگی آورد روی
بسی سال با نیکی و مهر و داد بپا داشت در مادرید آن نهاد
ستاینده ی کیش زرتشت بود در این راه همواره کوشش نمود
پی سرفرازی ایران و دین به هر کار بود بت نیکی گزین
به گاتهای زرتشت دل بسته بود ز نادانی و جهل دل خسته بود
بدان سان که در هر کجای جهان شد این کار ارزنده اش، آرمان
گروهی بر آنند کان راد کیش در این راه بگذشت از جان خویش
کنون درگذشتِ منوچهر را منوچهر آگاه و پر مهر را
به «رامین» و «رامش» به بانوی او به فامیل و یاران نیکوی او
ز ما باد همدردی بی کران روانش به مینو جهان شادمان
بیامرزدش داور کردگار که عمری به شایستگی کرد کار
توران شهریاری (بهرامی)
گرد آوردی:
برچسبها:
بیوگرافی,
ترور,
جمهوری اسلامی,
زرتشتی,
منوچهر فرهنگی
۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه
وقتی شاهزاده قاجار درباره تربیت زنان مینویسد/ نگاهی به کتابچه تادیبالنسوان؛ روایتی از پدرسالاری دوران ناصری
تلاش برای مطیعسازی هر چه بیشتر زنان
تأدیبالنسوان شیوه تعلیم و تربیت زن را در دوره قاجاریه و نگاه سنتی نویسنده را به زن نشان میدهد که چگونه زن را به اطاعت محض، سکوت، صبر و اجرای بیچون و چرای دستورات مرد میخواند و زنان را به سازگاری و ملایمت و محبت سفارش میکند. نویسنده در ظاهر با افکار متجددانه در جهت منافع زن اندرز میدهد، حال آنکه از سنت ایرانی و فرهنگ غربی هر آنچه را به نفع اوست برگزیده و آنها را به عنوان راه و روش زندگی بهتر به زنان توصیه میکند. نویسنده در سیاست رفتاری ملایم داشت، چنانکه لسانالملک سپهر مینویسد: «احتشامالدوله کار از در رفق و مدارا کرد» و میافزاید: «شاهزاده که مردی مجرب بود، آتش سخت و غضب را به زلال صبر و سکون بنشاند و دفع غوغای عامه را به آلات حرب و ضرب دست نبرد.»
واقعیت این است که سنت نصیحتگویی در ایران، سنتی دیرپا است و بسیاری از سالمندان از این طریق عقاید خود را گفتهاند و برای اصلاح فرد و اجتماع شیوههای رفتاری توصیه کردهاند. خانلر میرزا احتشامالدوله نیز به زعم خود با نیتی خیر و به قصد اصلاح رفتار زنان و دختران اندرز داده و پیشنهاد کرده است که اگر این روشها را به کار ببندند بد نبینند. اما این دستورات به ظاهر خیرخواهانه، بیشتر اجرای خواستهای مردانه و بر پایه خدمت، اطاعت و ایثار زن بنا شده و از سویی در جهت استقرار قدرت، برتری و تسلط مردانه است. نویسنده با دیدگاه سنتی راه و رسم تربیت زنان را چنین فرض میکند. پس از او مقلدان و معاصران این نویسنده نیز با نگاهی سنتی از چنین متنی استقبال کردند و رونوشتهای متعدد از آن برداشتند و به سلیقه خود تغییراتی در آن نوشته آغازین ایجاد کردند و حتی چنان پیش رفتند که آن را مناسب آموزش در مکتبخانههای دختران دانستند. اما عدهای از زنان که به این کتاب دسترسی داشتند از انتقادات و حکمهای تربیتی این شاهزاده و شیوه آموزش او دلگیر شدند و از بیبی خانم استرآبادی خواستند که به این نویسنده و محرران این کتاب پاسخ دهد و او کتابچۀ «معایبالرجال» را در پاسخ به کتابچه «تأدیبالنسوان» نوشت و شاید یکی از علل ماندگاری این کتاب همان جوابیه باشد. به هر ترتیب اینگونه کتابهای اخلاقی، نشان دهنده اوضاع اجتماعی، آداب و رسوم، طرز تفکر مردان و احوال زنان و به عبارتی گوشهای از تاریخ اجتماعی ایران در دوره قاجاریه را نشان میدهد.
نتیجه اینکه با بررسی انجام شده مشخص شد که هسته اصلی این کتاب تربیتی، کتابچه آداب معاشرت نسوان یا به عبارت نسخه بدل دیگرش «سلوک و سیرت زن» نوشته خانلر میرزا احتشامالدوله است که در دوره ناصرالدین شاه قاجار و پیش از سال ۱۲۷۸ هجری قمری نوشته شده است. این کتاب بدون عنوان را محمدحسین میرزا معتضدالدوله، میرزا محمدعلی بن علینقی خان جوپاری و شخصی ناشناس که این موضوع را موافق طبع و سلیقه خود دیده، بازنویسی کردند، مطالبی به آن افزودند، فصلبندی کردند و عنوانهایی چون تأدیبالنسوان، تأدیب النساء و رساله در احوال و رفتار خواتین زنان بر آن نهادند و بدین ترتیب از کتابچه نخست، دستنویسهای متعدد ساخته شد. تاریخ بعضی نسخهها ۱۳۰۴ و بعضی ۱۳۱۳ هجری قمری است اما تاریخ واقعی نگارش اثر نخستین به احتمال قوی پیش از سال ۱۲۷۸ هجری قمری است.
منبع:سایت تاریخ ایران(روانگیز کراچی)
برچسبها:
تأدیبالنسوان,
دوره قاجاریه,
مرد سالاری,
مطیعسازی
۱۳۹۱ فروردین ۲۶, شنبه
هسته سختی هست که نخواهد گذاشت(مصاحبه ی داریوش همایون)
تلاش ـ در گفتگوئی در پاسخ به پرسشهای تلاش و همچنين در يکی از نوشتههای خود، بر اين جمله تکيه کردهايد: «ايران يک هسته سخت دارد.» اين عبارت به چه معنائی است؟ به معنای آنچه به عنوان سرزمين ايران و جود دارد؟ يا آن روحيه ايرانی که در تمام درازای تاريخ خود از يکپارچگی ملی و تماميت سرزمينی خود دفاع کرده و هر چند در مواردی ناکام، اما همواره کوشيده حتا گوشهای از خاک خود را از دست ندهد.
داریوش همایون ـ هسته سخت هم تعبیری جغرافیائی است هم صفتی که از روانشناسی و تاریخ ایران بر میآید. سرزمینی که امروز به نام ایران بر جغرافیای جهان جای دارد هسته ماندگار این سرزمین در سه هزار سال یکی از پر آشوبترین تاریخها در جهان است. شمار جابجائیهای مرزی ایران از دست تاریخنگاران رفته است. ولی در نقشههای ایران که از سدههای پیش از میلاد تاکنون مانده و بیشترشان را دیگران از جمله هماوردان ایران کشیدهاند این هسته سخت همواره در مرکز دیده میشود. (آقای سیروس علائی در کتاب بیمانندی همه این نقشهها را گرد آوردهاند ــ بهترین بیان جغرافیائی یکی از برجستهترین سرگذشتهای ملی جهان.)
اما هسته سخت اصلی، این ملت پرمایه تابآور است که همه پیشگویان نابودی و نافرجامی را سرخورده کرده است. ملتی که شکست را نیز سرانجام به گونهای پیروزی درمیآورد؛ و مانند سرگذشت استثنائیاش از تعریف ساده میگریزد. این ملت، این هسته سخت هر چه هم در ظاهر از دسترفته بنماید در یکجائی نمیگذارد؛ اجازه نمیدهد؛ نیروهائی را از هیچجا به میدان میفرستد؛ از نومیدی محض ناگهان به سرچشمههای ناپیدای انرژی دست مییابد؛ ناسزاوارترین فرزندانش را نیز یکشبه دگرگون میکند و به بلنداهای سربلندی و فداکاری میرساند.
بسیار از داستانهای پایداری ملی در دورانهای دور گفتهاند، از مقدونیان و عربها و مغولان و تاتاران، ولی من سی ساله پایانی سده نوزدهم و آغازین سده بیستم را به خودمان با ارتباط بر مییابم. آن زمانی بود در توفان بحران جهانی پیش و پس از جنگ جهانی اول که درختهای کهن و استوار صدها ساله را از ریشه درآورد و بر ایرانی فرو افتاد که در سالهای نهائی سلسله قاجار نهالی پژمرده و از ریشه برکنده بود ــ خالیترین دستها روبرو با بیشترین تهدیدها. ما اکنون نمیتوانیم ابعاد درام آن سی ساله را درک کنیم. ولی همروزگاران در پایان احساسی مانند معجزه داشتند. ایران نه تنها دستنخوزده از تندباد بدر آمد بلکه یک دوران انقلابی نوزائی ملی را آغاز کرد که ارتجاع خونین جمهوری اسلامی نیز مغلوب آن خواهد شد.
تلاش ـ در يکی از آخرين گفتگوهایمان در توصيه به نيروها گفتهايد:
- «وارد هیچ ترتیباتی با آن سازمانها (سازمانهای تجزيه طلب) نشوند تا هنگامی که بر سر دو اصل توافق صورت گیرد: تمرکز زدائی و حقوق مدنی و فرهنگی اقوام و مذاهب ــ هر دو در چهارچوب اسناد سازمان ملل متحد از جمله اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای پیوست؛ و کشور و ملت ایران.»
همايون ـ توصیه من از بررسی استراتژی گردانندگان "کنگره ملیتها ..." آمده است. این استراتژی پنج مولفه دارد:
- الف ــ گذاشتن ملیت-ملتهای ایران بجای ملت ایران (که همه چیز را به دنبال خواهد آورد؛ زیرا در دولت-ملت نخست ملت میآید.) ب ــ تقسیم ایران به شش منطقه زبانی-ملی کرد، ترک، بلوچ، عرب، ترکمن، فارس (در ایران زبانهای بسیار بیشتری هست و اگر بنا بر جدا کردن است چرا اقلیتهای مذهبی واحدهای فدرال نداشته باشند؟) پ ــ جا انداختن نظام فدرال به عنوان تنها راه حل دمکراتیک چه برای حل "مسئله ملی" و چه برای غیرمتمرکز کردن حکومت (لابد به همین دلیل است که از نزدیک به دویست کشور عضو سازمان ملل متحد تنها بیست و چند کشور نظام فدرالی دارند.) ت ــ تشکیل حکومتهای فدرال با ارتشهای محلی به نام نیروهای انتظامی و نظام آموزشی خود و اختیار وضع قوانین در "مناطق ملی" ششگانه در زیر یک حکومت مرکزی مسئول دفاع، سیاست خارجی و برنامهریزی کلی اقتصاد (که با توجه به تجربه عراق فدرال اساسا به معنی تقسیم درامد و منابع نفت و گاز خواهد بود.) ث ــ گرد هم آوردن یک جبهه نیروهای دمکراتیک بر پایه دو شعار فدرالیسم و سکولاریسم. (این شعار دومی برای فدرالیستها کمخطرتر از دمکراسی و حقوق بشر است که بجای زبان بر حقوق طبیعی هر فرد انسانی و حکومت اکثریت تکیه دارد.) ج ــ نزدیک شدن به محافل جنگطلب در اسرائیل و امریکا (که احتمال دارد برای جلوگیری از برنامه اتمی جمهوری اسلامی و خطری که برای ایران و منطقه و جهان دارد به راهحل نظامی متوسل شوند.)
با توجه به آنچه در پشت پرده میگذرد و در بیشتر جاها ندیده گرفته میشود توصیه من آن بود که اگر تصور میکنند موضوع حقوق اقوام مهمترین مسئله ماست (در ایران کسی چنین احساسی ندارد) و حقیقتا غم مردم و کشور دارند دامنه توافق و همرائی را به تمرکززدائی و نه صرفا شکل فدرالی آن، و حقوقی که در اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای پیوست آنهم در چارچوب ملت و کشور ایران، محدود کنند که راه بر گرایشهای تجزیهطلب باز نشود. شایسته یادآوری است که اسناد مربوط به حقوق اقلیتها همه از حقوق افراد متعلق به اقلیتها سخن میگویند و نه خود اقلیتها.
اما حق تعیین سرنوشت با فرد انسانی میآید. سرنوشت فرد با خود اوست و اگر نخواست نمیتوان او را به نام حانواده یا قبیله یا قوم یا مذهب یا ملت مجبور کرد. مردمان در همه جا از کوچکترین واحدها آغاز کردند و از چند صد سالی پیش (برای اندک شماری از دو سه هزاره پیش) در صورتهای رو به تکامل دولت ملت ــ مردمانی با تاریخ و فرهنگ و منافع مشترک در قلمرو معین و در زیر یک حکومت ــ سازمان یافتهاند. این دولت-ملتها حق تعیین سرنوشت خود را دارند یعنی مستقل هستند و نمیتوان به آنها تجاوز کرد. منشور ملل متحد بجای آنکه از تک تک افراد هر کشور بپرسد حق تعیین سرنوشت را به مجموعه دولت-ملت داده است. کشورها و سرزمینهای مستعمره پس از جنگ جهانی دوم به استناد این حق که به تصریح به آنها داده شد استقلال یافتند.
به موجب منشور ملل متخد و اعلامیه جهانی حقوق بشر و میثاقهای آن نمیتوان برای هر گروه زبانی حق تعیین سرنوشت شناخت. تصادفی نیست که در کنگره ملیتها کسی به یاد این اسناد نمیافتد. اشاره به حق تعیین سرنوشت بخشی از آن مبانی فکری است که برای خدمت به یک هدف سیاسی سرهم کردهاند. کسانی نیز که سخنگوی آن کنگره شدهاند بهتر است پیش از تکرار نسنجیده فدرالیسم به عنوان راه دمکراتیک و تنها چاره تمرکزگرائی و تبعیض، آن اسناد را یکبار بخوانند.
تلاش ـ اخيراً دو نوشته تحقيقی در بارهی معنا و سير تاريخی مفهوم حق تعيين سرنوشت در حوزهی حقوق بينالملل ـ از آقايان دکتر محمد رضاخوبروی پاک و محمد علی بهمنی قاجار ـ در تلاش آنلاين منتشر کردهايم. میدانيم اين «حق» از ديرباز مورد استناد احزاب و سازمانهای قومگرا و نيروهای چپ بوده است. سازمان ملل که خود را پيشگام دفاع از حقوق انسانها میشمارد، با استناد دائمی به اين حق ـ يا اساساً با تصويب هر قاعده و مقررات تازه ـ در عمل ميدان چالش جديدی در برابر ملتها و دولتها میگشايد. بهترين راه چيست؟ مخالفت، تسليم، يا ...؟
همايون ـ مسلما مواردی پیش میآید که اقوام یا مذاهب گوناگون همزیستی را ناممکن مییابند و موضوع را با همهپرسی بر سر جدائی یا جنگ فیصله میدهند. مردم در ایران مشکلی در همزیستی ندارند؛ مشکلشان با حکومت است نه یکدیگر. ما حق تعیین سرنوشت را برای فرد فرد مردم ایران میخواهیم که در فضای آزاد پس از حکومت کنونی با انتخاب مجلس موسسان برای تدوین قانون اساسی تازه و همهپرسی برای تصویب آن، نظام حکومتی خود را برگزینند. مسلم است که میباید در برابر جدائی انداختن میان مردم و جا انداختن ایده تقسیم ایران به مناطق فدرال زبانی و تیشهزدن به ریشه یگانگی ملی ایستادگی کرد و از رنجش دوست و خشم دشمن نهراسید. از ما این ملت و کشور خواهد ماند نه دوستیها و دشمنیها.
تلاش ـ دو نوشته تحقيقی يادشده در مراحل و در وقايع مختلف در چهارگوشهی جهان نشان میدهند در قطعنامهها و تصميمات بينالمللی در موضوع «حق تعيين سرنوشت» همواره بر اصول اوليه و پايهای منشور سازمان ملل يعنی خدشهناپذيری و استقلال دولتها در قلمرو داخلی و گزندناپذيری مرزهای رسمی کشورها تأکيد ويژه شده است. آيا اين تأکيد بدين معناست که حق تعيين سرنوشت بايد در پرتو و زير سايه اصول فوق تعبير و تفسير شده و به اجرا درآيدیا آن گونه که ملتسازان میگویند؟
همچنین تفاوت اين تعبیرات از «حق» با اصل حقوق شهروندی در نظامهای ليبرال ـ دمکراسی که پايه و جانمايهی آنها حق برابر و آزادیهای فردی است، چيست؟
همايون ـ تعبیر ملتسازان از حق تعیین سرنوشت و اساسا رویکرد آنان به مساله "ملی" لزوما ارتباطی به منشور ملل متحد و اعلامیه حقوق بشر ندارد زیرا آنها از حقوق فرد انسانی آغاز نمیکنند. در عمل نیز میبینیم که نه در پاکستان و نه در عراق پیرامون ما حکومتهای فدرال هیجکدام نمونههای دمکراسی و حقوق بشر نیستند. فدرالیسم برای این گروهها به کار مرزکشی و ریاست و قدرت و اگر شد جداکردن کشوری از آن خود میآید. اگر نه این باشد به موجب اسناد جهانروای سازمان ملل متحد و سنت لیبرال دمکرات در یک جامعه شهروندی نه تبعیض میتوان داشت نه محدودیت در برخورداری از حقوق بشر و نه تمرکز کارها همه در یک جا (آیا تمرکززدائی هیچ ربطی به تقسیم کشور به مناطق زبانی دلخواسته، تنها آن شش زبان که تازه پارهای از آنها یک زبان نیستند، دارد؟) این اصرار بر یک راه حل معین و جلوه دادن آن به عنوان دمکراسی و نادیده گرفتن استذلالهائی حتا به قوت کارهای آقای دکتر خوبروی پاک و نویسندگان دیگر مانند آقایان بهمنی نژاد و ثاقب فر نشان میدهد که مساله شناخت حقیقت نیست. آنها مقاصدی دارند که تنها در بدترین شرایط به آن خواهند رسید. وظیفه همه ماست که جلو بدترین شرایط را بگیریم.
تلاش ـ در سياست، برای تأثيرگذاری و دستيابی به هدفها، توازن نيروها مهم است. همين اصل مسئله حقوق سياسی جمعی را پيش میآورد. چرا بايد اصل حرکتهای جمعی و در بهترين حالت سازمانيافته را بپذيريم ولی در حقوق سياسی برای اقوام ترديد کنيم؟
همايون ـ توازن نیروها در این بحث آنگونه که من درمییابم همچنان که اشاره کردم تنها در بدترین شرایط به سود این گروهها خواهد شد ــ در شرایطی که ایران چنان ازهم بپاشد که توانائی جلوگیری از اقدامات اهل هر زبان برای گرفتن "منطقه ملی" و راندن "ملت" های دیگر و جنگ داخلی در اینجا و آنجا نماند و کسی نتواند جلو ورود پیشمرگان از عراق برای تشکیل اقلیم کردستان ایران و سپاهیان ترک برای خفه کردن آن را بگیرد و بلوچان مسلح و جندالله از پاکستان و طالبان افغان هر کدام به دلائل خود سرازیر نشوند و ترکمنها تجربه سال دوم انقلاب را تکرار نکنند و عربها از آن سوی مرز به "الاهواز" نریزند و هرکس بتواند کارد بر گلوی هرکس دیگر بگذارد.
رویای شش ملت همزبان در آن ایرانستان که محمد رضا شاه میگفت تنها در چنان اوضاع و احوالی امکان دارد وگرنه هیهات که آن هسته سخت کمترین قماری را با یگانگی ملی برتابد. ولی آیا حتا در آن شرایط نیز امکان دارد؟ به سرورانی نیز که از دو سر طیف رو به زوال پادشاهی و جمهوری، و با دست به دامنی نستالژی و "سند" در فدرالیسمی که به ادعای آنان هیچ خطری برای ایران ندارد به هم رسیدهاند میباید شعری را که به یادم آمد تقدیم کنم:
- زاهدی به میخانه سرخرو ز می دیدم گفتمش مبارک باد بر تو این مسلمانی!
تلاش ـ با نگاه به تجربه از همپاشی يوگسلاوی که هنوز پايان نيافته (زيرا اقليتهای قومی کوچکتر در آخرين کشور جدا شده از باقیمانده يوگسلاوی میخواهند تا آخر خط تفکيک «پاکی» قومی ـ مذهبی خود پيش روند) میتوان آن دورنما را که گفتید ديد. چه میتوان کرد که چنان سناریوئی پیش نیاید؟
همايون ـ اینجاست که میبینیم بدترین پیامد این موضعگیریهای ایران برباد ده هماکنون پدیدار شده است. ما تا پیش از این تلاشها و دستهای نیرومند بیگانه در پشت آنها همه چیزمان روشن و بی هیچ پیچیدگی بود. یک دشمن در برابر داشتیم و نگرانی پس از آن دشمن و چگونه پس از آن دشمن به اندازهای نبود که این همه اندیشناکمان سازد. چنان به سرنگونی رژیم میاندیشیدیم که دوستان چپ به ما به عنوان سرنگونیطلب حمله میکردند. امروز دورنمای خطرناک دیگری در برابرمان گذاشتهاند که ممکن است ملت ما را از این گودال سیاه به سیاهچاله بدتری بیندازد. سناریوهای عراق و یوگوسلاویوار خیالپردازی نیست. موقعیتی پیش آوردهاند سراپا تناقض که سادهاندیشی و سیاه و سفید برنمیدارد. من امیدوارم سرهای سردتر در سازمانهای قومی اندکی به آنچه بر همزبانان خودشان خواهد آمد بیندیشند. این کشوری است که افراد و گروههای بیشمار خود را از هماکنون آماده میسازند: برای روز مبادا، برای ایستادگی به هر بها، برای انتقامگیری با هر وسیله، برای رسیدن به بیشترینهای که بیرحمی و درندهخوئی اجازه خواهد داد.
تلاش ـ «تبعيض» مفهوم بسيار پردامنهای است و تاريخ دراز ايران سراسر مصداق عينی و عملی تبعيض دينی و جنسی. اما در سالهای گذشته و توسط محافلی در کشورهای غربی با همکاری برخی افراد و سازمانهای سياسی تلاش میشود، پروندهای در زمينه تبعيض و «ستم قومی» يا «ملی» عليه اين ملت گشوده شود. لطفاً بفرمائيد، آيا نزد نهادهای بينالمللی رسمی و سازمان ملل متحد، پرونده ايران و دولتهای آن در اين زمينه چگونه بوده است؟
همايون ـ در نهادهای بینالمللی تا آنجا که میدانم از تبعیض جنسیتی و مذهبی در جمهوری اسلامی یاد شده است ولی نه تبعیض قومی که برای این رژیم کربلائی و جمکرانی معنی ندارد، زیرا دلمشغولیشان از زن و خارج از مذهب، و مخالف نظام آنسوتر نمیرود. سرکوبگری و جنایت برضد بشریت در ایران هر روزه ولی فراگیرنده است و به همه مخالفان و دگراندیشان به یک چشم مینگرد. آنها دلشان میخواهد بلوچان سنی را به زور و پول "به اسلام مشرف کنند!" ولی با آنها به عنوان یک قوم دشمنی ندارند.
تلاش ـ سابقه لشکرکشی از مرکز و به فرمان حکومتهای مرکزی به مناطقی از کشور به نام «فرونشاندن شورش» يا «سرکوب جداسری» در تاريخ اين کشور کم نيست. با وجود اين چرا هيچگاه ايران بابت چنين اقداماتی از سوی نهادهای بينالمللی محکوم نشده است؟
همايون ـ فرو نشاندن جنبش مسلحانه کار هر روزی حکومتها بوده است و هست و جزء امور داخلی کشورها به شمار میآید.
تلاش ـ نکته تازهای که در هر دو آن نوشتههای تحقيقی مورد تأکيد قرار گرفته ظرفيت و حتا ضرورت سازگاری و انطباق حق تعيين سرنوشت با اصل يک ملت، يک دولت يک کشور است نه بر عکس. اما سازمانها و احزابی که به اين «حق» استناد دائمی میکنند تا رسيدن به جدائی و برهم زدن مرزهای کشور میروند. آيا آنها به ظرفيت و امکان تحقق اين «حق» در چهارچوب وحدت سياسی و انسجام ملی و يکپارچگی سرزمينی در ايران باور ندارند؟
همايون ـ من بعید میدانم که در آن سازمانها نیز مانند بیشتر ما ایرانیان به مطالب مخالف میل خود با همه ارزشمندی نگاهی بیندازند. همچنین پیشینه فعالیت بسیاری از آنان نشانی از دلبستگی ویژهای به ایران نمیگذارد (در این مورد امیدوارم دچار اشتباه باشم.) ولی مساله عمده در جای دیگر است. این سازمانها خود را در برابر دیگران ــ در نزد افراطیترانشان در ضدیت با آنان ــ تعریف میکنند. خودی و غیرخودی گوهر "هویتطلبی" آنان است. روند قابل پیشبینی در حکومتهای فدرالی که خیال دارند، جدائی هر چه بیشتر خواهد بود. در عراق کودکان کرد کم کم عربی نمیآموزند که به زیان پرورش فکری آنان است. دیوارهای حکومتهای فدرال زبانی ناچار بالاتر خواهد رفت. این همه تازه بستگی به این خواهد داشت که مرزکشیها بی جنگ و پاکشوئی قومی انجام گیرد که در شرایط ایران ناممکن است. نفوذ روزافزون همزبانان همسایه نیز سهم خود را خواهد داشت.
تلاش ـ برای رسيدن به جدائی، نيروهای سنتی طرفدار «حق تعيين سرنوشت» به عنوان پشتوانه استدلالی خود به کارکرد اين «حق» و تعبير کلاسيک آن در چهارچوب استعمارزدائی و موضوع کشورهای اشغال شده توسط بيگانگان استناد میکنند. چرا استناد به چنين پشتوانههائی در مورد ايران از اساس بیپايه و بیربط است؟
همايون ـ آذریها و کردها (مادهای آن روزگار) از نخستین استعمارگران سرزمین ما بودند که از هزاره دوم پیش از میلاد به فلات ایران سرازیر شدند و نخستین دولت ایرانی را ساختند. بلوچستان دو هزار و پانصد سال پیش گدروسیا خوانده میشد و یک ساتراپی هخامنشی بود و بلوچان مانند آریائیان دیگر از آسیای مرکزی کوج کرده بودند (در شاهنامه کوچ و بلوچ.) عربهای خوزستان در زمان ساسانیان به میل خود به ایران مهاجرت کردند. گروه دیگری نیز پس از گشودن ایران در میهن تازه خود ماندند. ترکمنها بقایای ایلغاریانی هستند که از سده یازدهم تا نوزدهم به خراسان بزرگ میتاختند و سردار سپه آنان را وادار به زندگی شهرنشینی کرد. با این ترتیب ظاهرا تنها گریبان "ملت فارس" استعمارگر را میباید گرفت.
ملت سازان حریفی قویتر از تاریخ ندارند.
منبع:http://www.d-homayoun.net/HTfile/Talash_101102.html
برچسبها:
خطر,
داریوش همایون,
فدرالیسم
۱۳۹۰ بهمن ۴, سهشنبه
هموطن ققنوس وار به زایشی دوباره برخیز
ققنوس پرنده ای مقدس و افسانهایست که دربارهی آن گفته شده ؛ مرغی نادر و تنهاست و جفتی و زایشی ندارد. اما هزار سال
یکبار، بر تودهای بزرگ از هیزم بال میگشاید و آواز میخواند و چون از آواز خویش به وجد و اشتیاق آمد، به منقارشآتشی
میافروزد و با سوختن درآتش تخمی از او پدید میآید که بلافاصله آتش میگیرد و میسوزد و از خاکستر آن ققنوسی دیگر
متولد میشود.
ققنوس نماد جاودانگی و عمر دگربار تلقی شدهاست. به نوعی سرنوشت کشورما نیز شبیه به افسانهی ققنوس است.
بارها آفت و بلا بر کشور ما باریدن گرفته و ازآن چیزی جز خاکستر برجای نگذاشته است، اما هر بارمردم این سرزمین ققنوس
وار از میان خاکستر برخاسته اند. آیا این بار نیز خواهد توانست از دل خاکسترِ برجای مانده از سرزمین اهوراییمان که با آتش
برافروخته بدست حکومت ملایان به خرابه ای چنین مبدل گشته است، ققنوسوار به زایشی دوباره برخیزد؟
(نقاشی ققنوس اثر مجید مهرگان)
اشتراک در:
پستها (Atom)
