۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

همیشه همان...

هميشه همان...
اندوه


همان:
تيری به جگر درنشسته تا سوفار.
تسلای خاطر


همان:
مرثيه ‌يي ساز کردن. ــ



غم همان و غم‌واژه همان
نام ِ صاحب ‌ْمرثيه


ديگر.



هميشه همان
شگرد


همان...
شب همان و ظلمت همان
تا «چراغ»


همچنان نماد ِ اميد بماند.
راه


همان و
از راه ماندن


همان،
تا چون به لفظ ِ «سوار» رسي



مخاطب پندارد نجات‌دهنده‌يي در راه است.

و چنين است و بود
که کتاب ِ لغت نيز


به بازجويان سپرده شد
تا هر واژه را که معنايي داشت


به بند کشند
و واژه‌ گان ِ بي‌آرِش را


به شاعران بگذارند.
و واژه‌ها


به گنه ‌کار و بي ‌گناه


تقسيم شد،
به آزاده و بي‌معني



سياسي و بي‌معني



نماد ين و بي‌معني



ناروا و بي ‌معني. ــ

و شاعران
از بي‌آ رِش‌ترين ِ الفاظ


چندان گناه‌واژه تراشيد ند
که بازجويان ِ به تنگ ‌آمده


شيوه ديگر کردند،
و از آن پس،



سخن‌گفتن



نفس ِ جنايت شد.

۱۳۶۳احمد شاملو

۲ نظر:

ناشناس گفت...

شعر شاملو هرگز تاریخ مصرفش تمام نمیشه انگار همیشه
ناظر بر همه چیز است.

مهدی گفت...

سلام
شعر زیبا و بجایی رو انتخاب کردی و تو وبت گذاشتی
به امید آزادی
موفق باشی